خرید بک لینک

بگذار بگذریم

شعر ناتمام سعید حیدری ساوجی

از چهارشنبه‌ی آخر مرداد

می‌شد لم داد گوشه‌ی صحن علنی مجلس، کفش‌ها را از پا کند و از گردش مُکِیف خنکای سیستم سرمایشی در تار و پود جوراب‌ها لذت برد و همزمان با زهرخندی زیر لب، آل هندوانه‌ای سق زد یا مشتی تخمه زیر دندان برد و گاه‌گاه قهقه‌ای سر داد بر مسخرگی و خامی نمایشی تکراری و تهوع‌آور، بعد از پیچ راهرو و پله‌ها خزید در مستراح بهارستان و بر آینه‌ی آن به نیابت از ژان پل سارتر بالا آورد که: «تهوع درون من نیست: آن را آنجا روی دیوار، روی بند شلوار، در تمام دور و برم احساس می‌کنم. با کافه یکی است، این منم که درونش هستم. »

برچسب: نویسنده: حامد دادخواه تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 6:35

صفحه بندی